حتی خودمم نمیدونم چقد داغونم دیگه! پنجاه روز ِکه روحم، روانم، مغزم، ذهنم در حال منفجر شدنه! الان انگار تمام اون فشارها از گوشه گوشه بدنم داره میزنه بیرون.. همه چی بهم ریخته .. کل زندگیم بهم ریخته .. قرار بود دیگه فاجعه سازی نکنم .. . خب لابد فقط بدشانسی آوردم که حساسیت شدید دادم و دارم به فاک میرم ! که درد عضلانی شدید هم تو همون نقطه و سایر نقاط رو دارم متحمل میشم ! اینکه تو آینه خودمو نگاه میکنم از سیاهی زیر چشام طفره میرم ! اینکه تو چیزی نزدیک به سی روز، شش کیلو کم کردم .. اینکه بعد دو ماه به جای اینکه بهتر بشم فقط و فقط بدتر شدم با این همه به ظاهر رسیدگی و درمان ! انگار مشکل از یه جای دیگه ست .. انگار بدنم داره ضجه میزنه و من فقط دارم نگاه میکنم ! چرا باید انقد برام سخت باشه.. همه آزادیم و قرار به هیچ مطلق و ابدیتی نه بوده نه هست .. ۹ سال خواستی حالا نخواستی .. انتخابت من نبودم ..! من نمیفهمم باید اینو چطور به مغزم به قلبم بفهمونم؟! یه چیزی رو گرفتی داری بزرگ میکنی که بدون خدافظی ؟! چه فرقی میکرد یا خدافظی می رفت ؟ یعنی الان حالت خوب بود.. بی خیال .. خودت میدونی دنبال بهونه ای .. نمیخوام سرکوبش کنم.. اگه غم ِبزار باشه .. اگه دلتنگی ! با خودم میگم مگه احتمال اینکه یه زندگی طولانی داشته باشم چقده که کسی رو که دوست دارم از دست بدم؟ بعدش میگم قید همه چی رو بزنم بیام بغلت کنم ! اما یه چیزی جلومو میگیره .. میگه این کاریه که ۹ سال کردی .. با همین استدلال ! میگه ۹ سال خواستی انجامش دادی .. این بار همه چی رو ببین .. نه فقط اینکه دوستش داری .. و تو چی میخوایی! ببین اونم دوست داره؟ ببین میخواد ؟! نه .. پس تحمل کن.. طاقت بیار .. نمیدونم چقد تو این تاریکی می مونی اما من همینجا تو این تاریکی و سکوت مطلق کنارت می شینم.. حالایی که خیلی بهت نزدیکترم .. احتمالا موقع هایی که آسیب پذیر میشم اینطوری شکننده تر میشم ! و خب فقط باید سعی کنم آروم باشم .. چقد خسته ام .. نه درمانده ام بیشتر انگار ..
برچسب:
نویسنده: حدیث اکبریپور