بهت که گفته بودم.. یک شب همه چیز را تمام خواهم کرد.. اصلا اگر قرار به تمام شدن باشد بی شک که توی یک شب سرد زمستانی خواهد بود... شب هايي که آمدن برای نرفتن.. برای ماندن برای طولانی بودن.. آدم را تا سر حد جنون میکشند... درست مثل تو..! تو یکی از این شب ها همه چیز را تمام میکنم.. گفته بودمت که باید قبل از اینکه شب بیاید بخوابم.. قبل از اینکه سکوت همه دنیا را بگیرد.. قبل از اینکه تمام چراغ ها خاموش شوند.. قبل از اینکه شب مرا به دیوانگی برساند باید بخوابم... باید بخوابم... باید بخوابم... باید بخوابم...
برچسب: شب مامي,شب ماندن در قبرستان,شب ماه,از شب هنوز مانده دو دانگی,
نویسنده: حدیث اکبریپور