
ABOUT ME کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دستو زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.اینکه عشق تکیه کردن نیستو رفاقت، اطمینان خاطرو یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستندو هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.و شکست هایت را خواهی پذیرفتسرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای بازبا ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانهو یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازیکه خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیستو آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود داردکم کم یاد میگیریکه حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهیبه جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.و یاد می گیری که میتوانی تحمل کنی...که محکم هستی...که خیلی می ارزی...
ادامه مطلب
از تمامی ِ رودهایی که به چشم دیده امرودخانه توییاز سراسر ِ جاده هایی که عبور کرده امجاده توییچرا که هیچ رودخانهای از دور غرقم نکردچرا که هیچ جاده ندیده امنرفته در آفاقش گم شوم.از تمامی ِ بال هایی که ...
ادامه مطلب
یه روزی / یه شبی یه جایی چنان زمین میخوری که دیگه نمیبینی که بتونی بلند, بشی و رو پاهات بایستی ! تو اون روز تو تموم میشی .. میمیری .. اینکه چقد طول میکشه که به خودت بیایی بتونی تو آینه به خودت نگاه ک...
ادامه مطلب
.؟! -هیچی نپرس .. هیچ چی نگو .. فقط میخوام چشامو رو همه چی ببندم .. یه جوری که هیچ چی نباشه من به این سکوت احتیاج دارم ..به این هیچی نبودن و هیچ چی نخواستن احتیاج دارم .. فقط میخوام آروم باشه .. من دیگه آدم ِهیچ کُنش ِپردغدغه/کم دغدغه ایِی نیستم ..آدم .. ترسی .. بغضی نیستم ..من دیگه آدم ِ هیچ چی نیستم .. پس چشامو میبندم .. گوشامو میگیرم .. هیچ چی نمیگم .. فقط هیچکس هیچ چی نگه .. همین .. همه لطفا سکوت .. تا اطلاع ثانوی خاموشم .. .قبول ./...
ادامه مطلب
ABOUT ME کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دستو زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.اینکه عشق تکیه کردن نیستو رفاقت، اطمینان خاطرو یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستندو هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.و شکست هایت را خواهی پذیرفتسرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای بازبا ظرافتی زنانه و نه اندوهی کود...
ادامه مطلب
گفتم، هزار بار گفتم باید قبل از همه شب شدن ها بخوابم! نگفتم؟! گفتم... گفتم قبل از اینکه شب به نیمه برسد... قبل از اینکه هیچ نوری توی دنیا نماند... قبل از اینکه همه صداها خاموش شود باید بخوابم... گفتم که یکی از همین شبا که تنها نور باقی مانده میشود چشمام.. تنها صدا میشود صدای نفس کشیدنم که به شماره افتاده... من دیوانه میشوم.. گفتم.. هزار بار تو هزار لحظه گفتم.. گفتم نکن.. گفتم باید بخوابم.. حالا بشین و تا خود صبح آرزوی دکمه ی برگشت کن.. نمیشود که نمیشود که نمیشود.. جنون مرز نمیشناسد.. مرز ندارد اصلا.. از نداشته ها چه انتظاری داری؟! من هیچ وقت نفهمیدم.. یاد نگرفت...
ادامه مطلب
تنها توئی تو که میتپی به نبض ِ این رهاییتو فارغ ازوفور ِ سایه هاییبازآ که جز تو جهان ِ من حقیقتی ندارد ..تو میروی که ابر ِ غمبباردبه سمت ِ ماندنت راهی نمیشوی چرا؟!گاهی ستاره هدیه کنبه مشت ِ پوچ ِ شبهاشمرده تر بگو با من حروف ِ رفتنتتا من بگیرم از دلتهمه بهانه هارا.آشوبم آرامشم توئی به هر ترانه ایسر میکشمتوئی سحراضافه کنبه فهم ِ آسمانمآشوبم آرامشم توئی به هر ترانه ایسر میکشمتوئیبیا که بی تو منغم ِ دوصد خرانم...بگذار بگویند که از سراب ِاین آب بریدممن از عطشترانه ها آفریدمبه سمت ِ ماندنت راهی نمیشوی چرا؟!گاهی ستاره هدیه کنبه مشت ِ پوچ ِ شبهاشمر...
ادامه مطلب